|
برنامه ی بیژن بیرنگ ، چه اسم عجیبی داشت ، برای آنکه میهمانش پیمان ابدی باشد : « باز هم زندگی » نه برای حالا که پیمان زندگی خاکی را وداع گفته است . برای همان وقت که پیمان مرد خطر بود و آنها برای «بازهم زندگی» موضوع «دیوانگی کردن» را انتخاب کرده بودند و گشته بودند دنبال یک دیوانه ی عاقل ، که رسیده بودند به پیمان . که در آن کارهای پرخطر محیرالعقول ، دنبال زندگی و آرامش بود . آنجا در طی برنامه و قبل از آن ، رسیده بودند به اینکه پیمان هم مثل همه ی انسان های موفق ، دنبال «عرض» زندگی است نه «طول» آن و حالا که طول زندگی او مشخص شده است ، بیژن بیرنگ که به «حضور» و «کیفیت» در زندگی واقف و معتقد است ، میگوید : پیمان فقط سی و هفت سال زندگی نکرد . او دو هزار سال زندگی کرده است ، چون طوری زندگی کرد که به آن معتقد بود . ***** آقای بیرنگ ، یادتان هست که برنامه تان دقیقاً چه زمانی پخش شده بود ؟ سال 86 بود و پیمان چند وقتی بود که آمده بود ایران . شما چطور متوجه کارهای ایشان شده بودید و چرا او را به برنامه تان دعوت کرده بودید ؟ برنامه ای که من داشتم ، یعنی برنامه ی «بازهم زندگی» یک برنامه ی موضوع محور بود و یکی از موضوع هایی که من می خواستم در موردشان صحبت کنم و هنوز دوست دارم این کار را در سری جدید این برنامه هم ادامه بدهم «دیوانگی کردن» بود . این شاید یکی از کمبودهایی است که بشر با آن روبرو است . یک جایی هست که یک نفر واقعاَ دیوانه است ، اما یک جای دیگر یک نفر در اوج عقل به سر میبرد . اما از روی عقل و شاید زیادی عقل به جایی میرسد که اگر بخواهد دیوانگی نکند ، موفق نمیشود . تمام کارهای مهم دنیا را آدم های عاقلی میکنند که جرات و ریسک دیوانگی کردن را میپذیرند . مبحث برنامه ی ما در مورد دیوانگی کردن بود و دنبال انسانی میگشتیم که بتواند این مفهوم را به ما نشان بدهد . این دیوانگی یعنی از مصلحت اندیشی های زندگی دور بودن و ورای مصلحت اندیشی قدم برداشتن . به مفهوم آن شعری که در پایان برنامه از پاپلو مزدا میخواندیم : « انسان به آرامی آغاز به مردن میکند ، اگر یک بار ، فقط یک بار ، در طول زندگی اش ، ورای مصلحت اندیشی قدم برندارد » ما آدم های زیادی را در نظر داشتیم ، در زمینه ی علوم ، در زمینه ی هنر ، در زمینه ی خلاقیت های دیگر ، حتی سیاست و مسائل اجتماعی که دیوانگی کرده و موفق شده باشند ، اما با من راجع به پیمان صحبت شد و بنابراین ترجیح دادیم بنشینیم با پیمان در این مورد صحبت کنیم . ما شاید حدود یک ماه با پیمان در ارتباط بودیم ، فیلم هایش را دیدیم ، زندگیش را مرور کردیم و از زندگیش و کارش فیلم تهیه کردیم ، تا ببینیم او مسئله ی دیوانگی را چگونه میبیند و بنابراین از او و گروهش دعوت کردیم تا در برنامه ی ما باشند . وقتی از اول به این مقوله و خواسته ی شما و اینکه به پیمان رسیدید فکر میکنیم ، به نظر میرسد که شما یک دیوانه ی واقعی پیدا کرده بودید ، ولی انگار شما رسیده بودید به یک دیوانه ی عاقل ، درست است ؟ ما از همان اول قصد نداشتیم یک دیوانه ی واقعی را پیدا کنیم ، بلکه ما قصد داشتیم آدم عاقلی را پیدا کنیم که بتواند دیوانگی کند . آدم هایی مثل دکتر حسابی ها ، فروغ ها و خیلی از هنرمندان و آدم های بزرگ . ما مثالی میزدیم از کریستف کلمب . انسان هایی که آدم های عاقل و دانشمندی بودند ، اما جرات دیوانگی کردن را داشتند . مفهوم دیوانگی با دیوانه بودن دو مفهوم جداست . در همه جای دنیا آدم های دیوانه زیاد داریم . دیوانه آدم مسئولی نیست ، چون شعورش کار نمیکند و در نتیجه نمیتواند مسئولیتی را قبول کند . ولی کسی که عاقل است و دیوانگی میکند مسئولیت پذیر است . خودش دیوانگی میکند ، در عین حال که سعی میکند دیگران را به خطر نیاندازد . گفتید که پیمان به شما معرفی شد ، از آن موقع تا بعد از آنکه با او آشنا شدید و بعد از برنامه شما ، چه تغییری در شناخت شما نسبت به ایشان پیدا شد ؟ من خدمت شما عرض کردم ، ما چند جور باهم صحبت کردیم . ما هر مهمانی را که برای برنامه مان دعوت میکردیم و در ارتباط با موضوع مان بود ، شاید یک ماه یا دو ماه وقت میگذاشتیم . مثلاً با آقای نجف دریا بندری صحبت میکردیم تا بدانیم وقتی میخواهیم ایشان را به یک برنامه بیاوریم باید از چه مواردی حرف بزنیم ، یعنی سعی میکردیم به نوعی مفاهیممان را یکی بکنیم . من از کلمه ی بدلکار بدم می آید و در این مورد هم در این گفت وگو صحبت میکنم . من از این کلمه که جلوی اسم پیمان بود ، شاید آدمی را در نظر داشتم که دیوانه است . ولی وقتی با پیمان برخورد کردم ، پیمان دیوانه نبود . آدمی بود که دکترا داشت ، آدمی بود که ورزشکار بود ، آدمی بود که سینما را میشناخت ، آدمی که زندگی را میشناخت و مفهوم زندگی کردن را بیشتر میشناخت . من هر سوالی که از پیمان میکردم که چرا این کار را می کنی ؟ او به من یک جواب میداد : « من این کار را میکنم به خاطر اینکه زندگی را دوست دارم » منظورش زندگی نه به مفهوم زنده بودن بود ، بلکه زندگی به مفهوم زندگی کردن . پیمان این را باور داشت که آدمی که میخواهد زندگی کند ، اگر خلاف شیوه ای که باور داشت زندگی کند ، در واقع زندگی نکرده است . پیمان کاری را که میکرد ، عاشقانه و عالمانه دوست داشت . وقتی میگفت اگر من دیوانگی میکنم ، اگر خطر میکنم ف به خاطر زندگی است ، شاید باور این مفهوم برای خیلی ها سخت بود ، اما برای ما باور این مسئله آسان بود . پیمان میگفت : این کارها را میکنم ، به این خاطر که زندگی را دوست دارم . زندگی کردن واقعی ، به این مفهوم است که زندگیت با عشقی که داری در تضاد نیست . اکثر ما طوری زندگی میکنیم که با چیزهایی که عاشقش هستیم در تضادیم و کاری که میکنیم خلاف عشق و ملاک و معیارها و باورهای خودمان است و در واقع زندگی نمیکنیم . شاید مفهوم حرف پیمان این بود و این مفهوم ، مفهوم زیبایی بود برای ما ، که آن را به یک شکلی به مردم هم انتقال بدهیم . خیلی از بازیگران کمدی هستند ، که در عین طنازی ، خودشان روحیه ی دیگری دارند و این پارادوکس عجیب و غریب وجود داشت ، که در اوج انجام کارهای پرخطر و پر هیجان ، به دنبال آرامش بود . فکر میکنم آدم های خاصی هستند که میتوانند این پارادوکس را در وجودشان داشته باشند . درست است ؟ این همان مفهوم دیوانگی کردن است. تو از راهی میروی که دیگران نرفته اند . ما در برنامه مان میگفتیم که ما تصمیم میگیریم از راه خودمان برویم ، چون راهی که دیگران رفتند ما را به جایی میرساند که در نهایت آنها را رسانده . در ته این راه رضایت نیست . اکثر ماها مفهوم تجربه را به این تعریف میگیرند که از یک راه که دیگران رفته اند و امن است بروند . این دیوانگی کردن نیست . این یک راه مطمئن و ایمن است ، که ما را نهایتاً به جایی که آنها رفته اند میرساند . امثال کسانی مثل پیمان ، مثل هنرپیشه های خوب ، مثل دانشمندان بزرگ ، مثل مخترعین ، مثل مکتشفین ، آدم هایی هستند که از راه خودشان میروند . شاید راهی که آنها میروند از نظر دیگران دیوانگی است ، ولی از نظر خودشان نیست . معمولاً آدم های موفق وقتی از راه خودشان میروند ، دیگران به آنها میخندند ، ولی وقتی موفق میشوند ، همان آدم هایی که به آنها میخندیدند ، بر میگردند و میگویند : آنها آدم های بسیار عاقلی بودند و بعد سعی میکنند از تجربیاتی که آنها داشتند ، استفاده بکنند . پس حالا آن آدم های عاقل حق دارند فکر کنند ، پیمان آدم موفقی نبود . آنها به این دلیل او را آدم دیوانه ای میدانستند ، که فکر میکردند این راه ، راه پرخطری است و حالا با این اتفاق ناگوار که برای پیمان ابدی افتاد ، مشخص شد که آنها راست میگفتند . پیمان به دنبال زندگی بود از دل این خطر و آن چیزی که قرار بود نباشد ، او را به کام خودش فرو برد . حالا آن آدم های عاقل حق دارند فکر کنند که پیمان موفق نبوده ... آدم های دیگر فکر میکنند اگر پیمان صد سال زندگی میکرد و اتفاقی برایش نمی افتاد موفق بود . اما این با مفهومی که آدم هایی که از راه خودشان میروند و دیوانگی میکنند ، متغایر است . آدم هایی که عاشق نیستند و دیوانگی نمیکنند ، به طول زندگی فکر میکنند . شاید بتوان برای آدم های غیردیوانه ، کلمه ترسو را به کار برد . اینها به طول مسیری که میروند ، فکر میکنند ، اما آدم های عاشق ، به عرض زندگی فکر میکنند . فکر میکنم این مفهوم را شیخ الرئیس بوعلی سینا به کار میبرد . او در جواب کسانی که به سیستم زندگی ایشان ایراد میگرفتند میگفت : من به طول عمر فکر نمیکنم ، به عرضش فکر میکنم . مفهوم این قضیه این است که تو از کار و نحوه ی زندگی که داری رضایت داشته باشی . این مفهوم را به ابن سینا منسوب میکنند . از طرفی تمام بزرگان و عرفای ما ، به مفهوم عرض زندگی توجه دارند . من یک چیزی را میخواهم بگویم : طول زندگی هیچ کدام از ما دست ما نیست . اصلاً طول هیچ چیزی در دست مانیست . این رازی است که خداوند موقعی که بشرش را خلق کرد ، به او نداد . خداوند راز طول زندگی را هیچ وقت به بشر نداد و اصولاً طول هیچ چیزی را به او نداد : طول موفقیت ، طول زنده بودن ، طول لذت بردن و طول هر کاری را که شما بگویید . ما نمیتوانیم مطمئن باشیم که طول هیچ چیزی را میدانیم . خداوند این را به بشر نداد ، برای اینکه او بتواند راحت زندگی کند ، چون با داشتن این راز ، آرامش او از بین میرفت ، ولی در عوض به او عرض زندگی را داد . گفت برو در زمین و با کیفیت و خوب زندگی کن . برو با حضور زندگی کن . این آن چیزی است که در عرفان ما میگویند : «یک لحظه با حضور زندگی کردن ، به یک عمر زندگی بدون حضور می ارزد » منصور حلاج ، جمله ای دارد که میگوید : « دو رکعت نماز با حضور ، به یک عمر نماز خواندن می ارزد » این دو رکعت ، همان رکعتی است که شاید گاهی برای هیچ کس پیش نمی آید . این یعنی کیفیت . این یعنی عرض زندگی . متاسفانه بشر عرض زندگی را رها کرد و فقط به طول آن چسبید و اینطوری تبدیل به یک آدم مصلحت اندیش شد که از زندگیش لذت نمیبرد و زندگی نمیکند . البته آدم های خیلی کمی هستند که میتوانند به عرض زندگی توجه کنند . اینها آدم هایی هستند که میگویند : اگر من با معشوق خودم ، پنج روز زندگی کنم ، به یک عمر زندگی بدون معشوق می ارزد . پنج روز آنگونه که دلم میخواهد ، با آدمی که دوست دارم و شرایطی که دلم میخواهد و باب میل من است و جزو یاورهایم هست زندگی میکنم ، به صد سال زندگی بدون آن فعالیت و کیفیت می ارزد . برای همین است که اکثر آدم ها از زندگی شان راضی نیستند ، اما آنها که به عرض زندگی توجه دارند ، از لحظه لحظه زندگیشان لذت میبرند و به طول آن اصلاً فکر نمیکنند . برای آدم های عاقل ، پیمان آدم دیوانه است ، ولی برای آدم هایی که مفهوم دیوانگی را میشناسند و از زیادی عقل به جایی رسیده اند که جز دیوانگی هر کاری به نظرشان احمقانه و بدون ارزش است . پیمان درست است که سی و هفت سال عمر کرد ، اما سی و هفت سال زندگی با کییفیت کرد . این سی و هفت سال زندگی با کیفیت و عشق ، به یک عمر زندگی در ترس و شرایطی که از آن راضی نیستی می ارزد . در حرف هایی که باهم میزدیم ، میگفت : خیلی کارها هست که میتوانم انجام بدهم ، که هیچ خطری ندارد و میتوانم عمر طولانی داشته باشم ، ولی من دارم کاری را انجام میدهم که عشق من است . بگذار آنهایی که فکر میکنند پیمان دیوانه بود ، فکر کنند که پیمان دیوانه بود ، اما به نظر من آنهایی که این حرف را میزنند دیوانه اند . پیمان دیوانگی میکرد و با عشق زندگی میکرد . این نگاه شما ، به عنوان یک جامعه شناس و روان شناس اجتماعی است . به عنوان یک حرفه ای سینما به پیمان چگونه نگاه میکردید ؟ من پیمان را از تمام آدم هایی که در سینما دارند راه خودشان را میروند و عاشق کاری که میکنند هستند ، جدا نمیکنم . کسانی که از مسیر خودشان میروند و سختی ها و ناملایمات را تحمل میکنند . اگر بخواهیم اینجوری نگاه کنیم و قبول داشته باشیم ، آنهایی که در عالم سینما هم ، بلدند ورای مصلحت اندیشی قدم بردارند و دیوانگی کنند و اگر کاری در تضاد با خودشان بود ، آن را عوض کنند ، هنرمندند . پیمان هم یک هنرمند بود . پیمان یک عاشق بود . اگر بگوییم هنرمندان عاشق ترینها هستند ، نسبت به کارشان و حساس ترین هستند ، پیمان از خیلی ها حساس تر بود و بنابراین یک هنرمند بود . هیچ وقت سر کارهایشان رفته بودید؟ نه . من متاسفانه سر کارهایشان نرفته بودم . اما فیلم های کارهایشان را دیده بودم و با نحوه ی کارشان آشنا هستم . دربرنامه ی من هم هست . پیمان آدم بسیار دقیقی بود . من یک بار از او پرسیدم و گفتم : پیمان تو چه جور آدمی هستی ؟ گفت : من آدم ترسویی هستم . من میترسم و با آدم هایی که ترسو نیستند ، کار نمیکنم ، چون آنها دیوانه هستند . آنها همه را به کشتن میدهند ، آنها آدم ها را به خطر می اندازند . من ترس را میشناسم و به همین جهت دقت میکنم که کارهایم درست انجام شود و به آدم هایی که با من کار میکنند صدمه نخورد . من آن آدم به ظاهر شجاعی نیستم که دیوانه است و همه ی کارها را همینطوری انجام میدهد . من آدمی هستم که ترس را میشناسم و وقتی بر ترس غلبه پیدا میکنم ، پس شجاع هستم . مفهوم شجاعت هم همین است . که آدم وقتی یک چیز را خطرناک میداند با شجاعت بر آن غلبه پیدا کند و معنی یک آدم شجاع را پیدا کند ، وگرنه کسی که هیچ چیزی را نمیداند و همه کاری را انجام میدهد ، که شجاع نیست . او یک آدم بی کله ی دیوانه است ، که ارزشی ندارد . آدمی که میداند این کار خطر دارد و با آن خطر روبرو شده به آن غلبه پیدا میکند ، شجاع است . با این تعریف ، پیمان آدم شجاعی بود . منظورم از حرفه ای سینما این بود که بگویید ، در سینمای ما جایگاه کاری که میکرد کجا بود و این کار چقدر میتوانست در سینمای ما تأثیر گذار باشد ؟ من به عنوان کسی که یک ذره این آدم قوی و دوست داشتنی و مهربان و انسان را میشناخت ، از دو جنبه ناراحت شدم . اول اینکه ما کسی را از دست دادیم ، که با ورودش به سینمای ما ، امکاناتی را آورده بود که تا قبل از آن ، از آن آگاه نبودیم ، یا اگر هم بودیم ، توان اجرایش را نداشتیم . او به کارگردان و نویسنده این امکان را داد ، که بال ها ی تخیل شان را به پرواز در بیاورند ، در حالی که قبل از آن ، آدم های قبلی اگر نخواهیم جسارت بکنیم ، باید بگوییم که تواناییهای پیمان را نداشتند . دلیل دیگر ناراحتی من این بود ، که ما انسان باارزش و فهیمی را از دست دادیم . کسی که سینما را میشناخت ، آدم تحصیل کرده ای بود ، که میتوانست انسانهای دیگر را هم در مسائل حرفه ای خودش و هم به عنوان انسانهایی که میتوانند انسان هایی والا باشند را تربیت کند . من اعتقاد دارم اکثر شاگردهایش ، آدم های بسیار لایق و تحصیل کرده ای هستند . ما باید نگاهمان را به آدم هایی که دوستان و همکاران پیمان بودند ، عوض کنیم و آنها را با آدم هایی که شاید قبل از آن در ایران بودند ، زیاد مقایسه نکنیم . دوستانش آدم های تحصیل کرده و دانایی هستند ، که آمدند تا با عشق و خلاقیت کمک کنند به خلاقیت انسان هایی که اسمشان کارگردان و هنرمند است . آنها خودشان هم هنرمند بودند و هستند و میتوانند به این حرفه کمک کنند . ما انسان والایی را از دست دادیم ، که میتواند برای ما الگویی باشد ، در هر حرفه ای که هستیم . ما میتوانیم از او یاد بگیریم . که به عرض زندگی فکر کنیم . یاد بگیریم که به کیفیت زندگی اهمیت بدهیم . و یاد بگیریم که با عشق و باورهای خودمان زندگی کنیم ، اگرچه به نظر خیلی ها ، کوتاه و به نظر خود من بلند . آدم هایی هستند که صد سال عمر میکنند ، ولی دو ساعت در زندگی شان حضور داشتند ، اما پیمان کسی است که اگر سی و هفت سال در زندگیش حضور داشت ، از نظر من دوهزار سال زندگی کرده . قرار بود نکته ای را در مورد کلمه بدلکاری بگویید . بله . یادم بود . من میل دارم این را بگویم و حتماً در یکی از برنامه هایم در این مورد صحبت خواهم کرد . در مورد اینکه ما متاسفانه کلمه ی بدل را مورد استفاده قرار میدهیم . بدل یعنی چه ؟ مثلاً ما طلا داریم و در مقابل یک چیزی که رنگش طلا است ، اما ارزش طلا را ندارد و ما به او میگوییم : بدل آیا پیمان بدل انسانی بوده که شجاع است ؟ پیمان بدل چیزی نبود ، بلکه پیمان خودش بود . چرا ما به او میگوییم : بدل به این دلیل که در آن صحنه داشت ، جای یک هنرپیشه کار میکرد ؟ در واقع آن هنرپیشه میشد بدل پیمان . بله . هنرپیشه ای که پیمان قرار بود کاری بکند که انگار او این کار را کرده و این شجاعت را به خرج داده ، بدل بود ، نه پیمان . اگر بخواهیم اینطوری نگاه کنیم که هنرپیشه ها خودشان هم بدل هستند ، چون آن ها نقش کسان دیگری را بازی میکنند . پیمان بدلکار نبود . صحنه هایی را که میساخت خودش دکوپاژ و طراحی میکرد و به کارگردانی آن صحنه میپرداخت . حتی من به شما میگویم در آن صحنه ها ، کارگردان ها بدلکار بودند . من خواهش میکنم این کلمه بدلکاری را یک بار برای همیشه از روی کسانی مثل پیمان برداریم . پیمان اصل بود و از همه مهمتر این که کارگردان آن صحنه ها بود . معمولاً در خارج از کشور به کسانی مثل پیمان میگویند : کارگردان صحنه های اکشن این را در آخرین مصاحبه ای که از او چاپ شده بود هم گفته بود . در برنامه من هم گفت . ما این بحث را با او کردیم و در این مورد صحبت کردیم و او صحبت هایش را کرد و در نهایت هم با آن بزرگواری که داشت لبخندی زد و گفت : « عیبی ندارد ، بگذار آن هنرپیشه اصلی باشد و من بدلکار . چه فرق میکند ؟ » این همان روحیه ی وارستگی انسانی است ، که به هدف خودش فکر میکند نه به قضاوت دیگران . آخرین باری که پیمان را دیدید ؟ بعد از آن برنامه ، دیگر او را ندیدم ، اما چندین بار تلفنی صحبت کردیم . شما کلمه ی باب میل را به کار بردید . چیزی به شما نگفت ؟ گویا خیلی چیزها باب میلش نبود . من نمیدانم چرا بعد از اینکه به ایران آمد و خیلی شناخته شد و در برنامه ی من هم این شناخت بیشتر شد ، عده ای سعی کردند بگویند که پیمان ، پیمان نیست ، پیمان این کارها را نکرده و شاید یک عده ای خواستند خرابش کنند ، اما نمیدانم چگونه میتوانیم کارهای او و شخصیت او را انکار کنیم ؟ مگر اینکه یک نفر دیگر بدل او بود و این کارها را میکرد . متاسفانه عده ای سعی کردند او را زیر سوال ببرند ، اما پیمان چون کار کرده بود و صحنه های خیلی موفقی را به وجود آورده بود ، آنها نمیتوانند این کار را بکنند . پیمان خیلی وقت شناس بود و وقت را در فیلم هم خیلی خوب میشناخت . یعنی به شما میگفت این صحنه اینقدر طول میکشد و همانقدر هم طول میکشید . اگر بخواهید یک جمله درباره اش بگویید چه میگویید ؟ میگویم که پیمان ، آدم عاقلی بود ، که عاشق دیوانگی کردن بود و برای همین که میتوانست دیوانگی کند ، آدم بسیار بزرگ و باارزشی بود . « آرش نصیری » ******
بیژن بیرنگ تهیه کننده و کارگردان
|
About![]()
هواداران ابدی و ابدیت سلام
ختم دسته جمعي قرآن مجيد به نيابت از بزرگ مرد خوبان پيمان جلالي ابدي Archivesاردیبهشت 1392آبان 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 بهمن 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 Links
csa
مصاحبه های پیمان ابدی |